چند داستان در مورد زبان بد – پیانوی من


برخی داستان ها در مورد زبان بد، برخی داستان ها در مورد زبان بد، داستان هایی در مورد بد زبانی

چند داستان در مورد بد زبانی

داستان هایی در مورد زبان بد

بدزبانی یکی از بزرگترین آفت های زبان است که ریشه در زشتی و کینه توزی انسان دارد. بد زبانی در اینجا به دشنام و ناسزا گفته می شود که یکی از عوامل تاریکی و تخریب روابط دینی و انسانی به شمار می رود. در این مقاله بایت چند تا داستانی درباره بد زبانی آورده ایم، همراه ما باشید.

واکنش امام (علیه السلام)

عمرو بن نعمان جعفی می گوید: امام صادق علیه السلام دوستی بود که هر جا می رفت از او جدا نمی شد. هنگامی که پیامبر به محلی به نام حزین رفت، او و غلامانش از پیامبر پیروی کردند.

آن شخص دید که غلامش از او پیروی نکرد. او را ندید تا اینکه سه بار نگاه کرد. بار چهارم او را دید و گفت: ای پسر زن بدکار کجا بودی؟!

امام علیه السلام پس از شنیدن این سخنان، دست مبارک خود را بر پیشانی او نهاد و فرمود: سبحان الله سند بدی به مادرش دادی، گمان کردم اهل تقوا هستی، اما اکنون می بینم که اهل تقوا نیستی. گفت: من فدائى هستم، مادرش سند و سند مشترک است (این اسناد مانعى ندارد) فرمود: آیا نمى دانى که هر امتى ازدواج کرده است. از من دور باش!! راوى حدیث مى گوید: او را در حال راه رفتن با پیامبر ندیدم تا اینکه مرگ آنها را از هم جدا کرد.

شیطان در شورای ناساگو

آن روز رسول خدا صلی الله علیه و آله در کنار ابوبکر نشست. در این هنگام شخصی آمد و به ابوبکر دشنام داد.

حضرت اکرم صلی الله علیه و آله ناظری ساکت و آرام بود. وقتی فرد متخلف سکوت کرد، ابوبکر پاسخ داد و در دفاع از خود به او توهین کرد.

همین که ابوبکر لب به صحبت گشود، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم برخاست تا از او دور شود.

هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله از جای خود برخاست، به ابوبکر فرمود: ای ابوبکر! وقتی آن شخص شما را آزار داد، یک فرشته خدا برای دفاع از شما حضور داشت، اما وقتی شروع به «تهمت زدن» کردید، آن فرشته شما را ترک کرد و از شما دور شد و جای شیطان را گرفت.

من کسی نیستم که در مجلسی بنشینم که شیطان در آن حضور داشته باشد.

چند داستان درباره بد زبانی چند داستان درباره بدزبان داستان هایی درباره آفات زبان و فحش دادن

داستان هایی در مورد زبان بد

سیره

مردی نزد امام صادق (علیه السلام) آمد و عرض کرد: فلان پسر عمویت نام تو را ذکر کرد و هیچ اشکالی نداشت جز آنچه درباره تو گفت.

حضرت به کنیزش فرمود: برای وضو آب بیاور. پس وضو گرفت و به نماز رفت. راوی گفت: در دلم گفتم حضرتش او را لعنت می کند.

امام دو رکعت نماز خواند و فرمود: پروردگارا این حق من بود، او را بخشیدم (به خاطر این لعنت). تو از من سخاوتمندتر هستی، او را ببخش و مجازاتش نکن. و امام همچنان برای ناساگو دعا می کرد. از حالت قلب و رحمت پیامبر تعجب کردم.

آفات کلمه

چهار پادشاه هند و خاقان چین و امپراطور عجم و امپراتور روم در یک جا جمع شدند و صدای همه آنها مذمت سخن و ستایش سکوت بود.

یکی از آنها گفت: هرگز از سکوتم پشیمان نشده ام، اما از گفته هایم بسیار پشیمان شده ام.

دیگری گفت: هرگاه من سخنی بگویم، او مالک من می شود و قدرت او در دست من نیست، اما تا زمانی که من سخنی نگفتم، مالک و صاحب قدرت او هستم.

سومی گفت: من از متکلم تعجب می کنم، زیرا اگر کلام به او بازگردد ضرری به او می رساند و اگر برنگردد سودی برای او ندارد.

چهارمی گفت: من می توانم آنچه را نگفته ام رد کنم تا آنچه را که گفته ام.

چند داستان درباره بد زبانی چند داستان درباره بدزبان داستان هایی درباره آفات زبان و فحش دادن

داستانی آموزنده درباره بد زبانی

لعنت

دوستی یکی از اصحاب امام صادق (علیه السلام) باعث شده بود که وقتی مردم می خواستند از او یاد کنند، به نام واقعی او توجه نمی کردند و او را صدا می زدند: «یار امام صادق (علیه السلام) )”.

روزی به همراه امام به بازار پینه دوز آمدند که غلامش هم همراهشان بود و پشت سرشان راه افتاد. ناگهان به پشت سر نگاه کرد، غلام را ندید. سه بار نگاه کرد؛ اما برده ای پیدا نکرد.

بار چهارم وقتی سرش را به عقب برگرداند، غلام را دید و با عصبانیت به او گفت: مادر فلانی! کجا بودید؟

همین که این جمله از دهانش خارج شد، امام صادق (علیه السلام) دستش را بلند کرد و ضربه محکمی به پیشانی او زد و فرمود:

آللویا! به مادرش توهین می کنی؟ آیا او را توهین آمیز می دانید؟ فکر می کردم تو مردی وارسته و پرهیزکار هستی. معلوم شد که تقوا نداری.

گفت: ای فرزند رسول خدا! این غلام سندی و مادرش نیز اهل سند است. شما می دانید که آنها مسلمان نیستند.

حضرت فرمود: مادرش کافر بود، هر قومی در رابطه با ازدواج سنت و احکامی دارد. وقتی طبق سنت و قانون یکسان رفتار می کنند، عملشان زنا نیست و فرزندانشان زناکار محسوب نمی شوند.

سپس به او گفت: از من دور شو.

بعد از آن هیچ کس آن مرد را با آنها ندید.

مجموعه: کاملا یک بخش سرگرمی